مادر اسلام

http://www.sibtayn.com/swf/gallery/images/shahrha/mecca/khadijeh/pic2/pic3.jpg

مکه مکرمه مقبره بنی هاشم (معلی)

کوچه ‏های شهر را غمی سنگین فرا گرفته است. فضای مکه گویی آکنده از اندوه است!
کعبه نیز چند روزی است بر فرشته‏ای لبخند نمی‏ زند و مگر می‏ توان چهره نورانی رسول‏ خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله را گرفته و اندوهناک دید و بی‏ تفاوت بود؟!
وقتی شب پیش، یکی از اصحاب در کنار زمزم، آهسته در گوش دیگری گفت: «خدیجه همسر رسول‏ خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله سخت بیمار است»، زمزم گویی دیگر نمی‏ جوشید، اشک می‏ افشاند! حتی سنگریزه‏ های حرم نیز دریافته‏ اند دل رسول‏ خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله از چه لبریز غم است.
این رسول‏ خداست که از خانه بیرون می‏ آید؛ چقدر شکسته شده! آه، این قطرات اشک است که از چشمان آسمانی‏اش می‏ ریزد؛ چه شده؟ خدای من، چه بر زبان زمزمه می‏ کند؛ «انّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ»
آخرین وصیت
ملائک، بی‏ تاب و اشک‏ ریزان بر گرد حجره‏ ای کوچک، در اطراف بستری محقر، یکی از غمبارترین لحظه‏ های تاریخ را به نظاره نشسته بودند. بزرگ بانوی اسلام، خدیجه کبرا، ساعات آخر عمر خویش را می‏ گذراند. برترین مخلوق خدا، رسول خاتم کنار بستر او دل‏شکسته و محزون به وصایای خدیجه گوش فرا می‏ داد. ناگهان خدیجه از سخن باز ایستاد و فرمود: «وصیت دیگرم را از زبان فاطمه به شما خواهم گفت که شرم، مانع گفتارم می‏ شود».
پیغمبر خدا نیز با لبخندی تلخ، مادر و دختر را تنها گذاشت. چیزی نگذشت که فاطمه کوچک آکنده از اندوه، از حجره بیرون آمد و نگاه منتظر پدر را این‏گونه پاسخ گفت: «مادر فرمود به پدرت بگو من از قبر وحشت دارم؛ از شما می‏ خواهم لباسی را که هنگام نزول وحی الهی به تن داشتید، به من عطا کنید تا آن را کفن خویش سازم ـ تا مایه آرامش من گردد ـ ».
و تو از اوج معرفت و عظمت بانویی که همه هست و نیست خود را در راه رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله و رسالتش فدا کرد، متحیر می‏مانی و بی‏ اختیار، درودی خالصانه از وجودت نثار آن روح آسمانی می‏ شود.
خدایا! به فاطمه صبر بده!
پیامبر، اندوهگین و افسرده، اما لبریز از رضا و صبر، به خانه می‏ آمد. چشم‏های مبارکش هنوز نمناک از اشک بود و دلش سوگوار فراق خدیجه؛ اما اکنون به غم دیگری می‏ اندیشید؛ غم تسلای دختر یتیم خدیجه. آیا قلب کوچک فاطمه، تاب فراق مادر را دارد؟ در را که گشود، نگاه نگران و به در دوخته فاطمه بود که انتظارش را می‏ کشید؟ فاطمه با دیدن پدر به سوی او دوید و خود را به او چسباند: مادرم کجاست؟ پدر! مادرم خدیجه کجاست؟ و این تنها سؤالی بود که مدام از زبان کودکانه دختر، وجود رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله را آکنده از اندوه می‏ کرد. لحظاتی نگذشت که جبرئیل نازل شد و عرضه داشت: «ای رسول خدا! پروردگارت می‏ فرماید سلام مرا به فاطمه برسان و بگو: مادرت در خانه‏ ای بهشتی است که بند بند آن از طلا و ستون‏هایش از یاقوت سرخ است و در کنار آسیه (همسر فرعون) و مریم دختر عمران به سر می‏ برد».
روح الله حبیبیان

http://www.sibtayn.com/swf/gallery/images/monasebat/shahadat/khadijeh/pic3/pic1.jpg

دهم ماه مبارک رمضان سالروز رحلت حضرت خدیجه (س) بر پیشگاه آقا امام زمان (عج) تسلیت باد

ای در دیار غربت و غم،  یار احمد        ای نازنین یار وفادار محمد(ص)

حسین شمسی پور دهکردی

۳ نظر در "مادر اسلام"

  1. حسین شمسی پور دهکردی می‌گه:

    تو به اسلام مادری کردی

    تو به توحید یاوری کردی

    عصمت از دامنت چنان جوشید

    که به مریم برابری کردی

  2. حسین شمسی پور دهکردی می‌گه:

    سلام تو پست آقای نجفی نمی شد نظر گذاشت اومدم اینجا گذاشتم
    چقدر این پوستر زیباست اینم شعر بسیار معروف مولانا تقدیم به همه:
    از علیّ آموز اخلاص‌ عمل‌ شیر حقّ را دان‌ منزّه‌ از دغل‌

    در غزا بر پهلوانی‌ دست‌ یافت‌ زود شمشیری‌ بر آورد و شتافت‌

    او خدو انداخت‌ بر روی‌ علیّ افتخار هر نبیّ و هر ولیّ

    او خدو انداخت‌ بر روئی‌ که‌ ماه‌ سجده‌ آرد پیش‌ او در سجده‌ گاه‌

    در زمان‌ انداخت‌ شمشیر آن‌ علی ‌ کرد او اندر غزایش‌ کاهلی‌

    گشت‌ حیران‌ آن‌ مبارز زین‌ عمل ‌ از نمودن‌ عفو و رحم‌ بی‌ محل‌

    گفت‌ بر من‌ تیغ‌ تیز افراشتی ‌ از چه‌ افکندی‌ مرا بگذاشتی‌

    آن‌ چه‌ دیدی‌ بهتر از پیکار من‌ تا شدی‌ تو سست‌ در اشکار من‌

    آن‌چه‌ دیدی‌ که چنین‌خشمت‌ نشست ‌ تا چنین‌ برقی‌ نمود و باز جست‌

    آن‌ چه‌ دیدی‌ که‌ مرا ز آن‌ عکس‌ دید در دل‌ و جان‌ شعله‌ای‌ آمد پدید

    آن‌ چه‌ دیدی‌ بهتر از کون‌ و مکان‌ که‌ به‌ از جان‌ بود و بخشیدیم‌ جان‌

    در شجاعت‌ شیر ربّانیستی‌ در مروّت‌ خود که‌ داند کیستی‌

    در مروّت‌ ابر موسائی‌ به‌ تیه‌ کامد از وی‌ خوان‌ و نان‌ بی‌ شبیه‌

    ای‌ علی‌ که‌ جمله‌ عقل‌ و دیده‌ای‌ شمّه‌ای‌ واگو از آن‌ چه‌ دیده‌ای‌

    تیغ‌ حلمت‌ جان‌ ما را چاک‌ کرد آب‌ علمت‌ خاک‌ ما را پاک‌ کرد

    بازگو دانم‌ که‌ این‌ اسرار هوست ‌ زانکه‌ بی‌شمشیر کشتن‌ کار اوست‌

    صانع‌ بی‌ آلت‌ و بی‌ جارحه‌ واهب‌ این‌ هدیه‌ها بی‌ رابحه‌

    صد هزاران‌ می‌چشاند روح‌ را که‌ خبر نبود دل‌ مجروح‌ را

    صد هزاران‌ روح‌ بخشد هوش‌ را که‌ خبر نبود دو چشم‌ و گوش‌ را

    باز گو ای‌ باز عرش‌ خوش‌ شکار تا چه‌ دیدی‌ این‌ زمان‌ از کردگار

    چشم‌ تو ادراک‌ غیب‌ آموخته‌ چشمهای‌ حاضران‌ بر دوخته‌

    آن‌ یکی‌ ماهی‌ همی‌ بیند عیان ‌ و آن‌ یکی‌ تاریک‌ می‌بیند جهان‌

    و آن‌ یکی‌ سه‌ ماه‌ می‌بیند بهم‌ این‌ سه‌کس‌ بنشسته‌ یک‌ موضع‌ نَعَم‌

    چشم‌ هر سه‌ باز و چشم‌ هر سه‌ تیز در تو آمیزان‌ و از من‌ در گریز

    سحر عین‌ است‌ این عجب‌ لطف‌ خفی‌ است‌ بر تو نقش‌ گرگ‌ و بر من‌ یوسفی‌ است‌

    عالم‌ ار هجده‌ هزار است‌ و فزون‌ هر نظر را نیست‌ این‌ هجده‌ زبون‌

    راز بگشا ای‌ علیّ مرتضی‌ ای‌ پس‌ از سوءُ القَضا حُسْنُ القَضا

    یا تو واگو آنچه‌ عقلت‌ یافته‌ است ‌ یا بگویم‌ آنچه‌ بر من‌ تافته‌ است‌

    از تو بر من‌ تافت‌ چون‌ داری‌ نهان ‌ می‌فشانی‌ نور چون‌ مه‌ بی‌زبان‌

    لیک‌ اگر در گفت‌ آید قرص‌ ماه‌ شبروان‌ را زودتر آرد به‌ راه‌

    از غلط‌ ایمن‌ شوند و از ذهول‌ بانگ‌ مه‌ غالب‌ شود بر بانگ‌ غول‌

    ماه‌ بی‌گفتن‌ چو باشد رهنما چون‌ بگوید شد ضیا اندر ضیا

    چون‌ تو بابی‌ آن‌ مدینه‌ علم‌ را چون‌ شعاعی‌ آفتاب‌ حلم‌ را

    باز باش‌ ای‌ باب‌ بر جویای‌ باب ‌ تا رسند از تو قُشور اندر لُباب‌

    باز باش‌ ای‌ باب‌ رحمت‌ تا ابد بارگاه‌ ما لَهُ کُفْوًا أحَدْ
    @};- @};- @};-

نظرتان را مطرح کنید

کُد امنیتی (به عدد وارد کنید) *

:) :D :P :)) =)) :O B-) X( :S :| :-S :( :(( :-* :x >:D< :-? :clap @};- >:) more »